زندگی با عشق /دلنوشته های دلتنگی من بدون تو

ازساعت 16:30 دقیقه روز بیستم فروردین ماه 1391 تا امروز

درست هشت ماه از جدایی من وتو میگذره ،8ماهی که برای من 8سال طول کشید

وهمسری  که منو طلاق داد و رفت.

اون روز ساعت 9 صبح جلوی مجتمع خانواده باهم قرار داشتیم

که ساعت 9:15 دقیقه با برادرش اومد ، مثل همیشه زیبا وجذاب بود

جلو رفتم وسلام کردم هردو جواب دادند

- (ما سه نفر خیلی با هم رفیق بودیم اکثرا همه جا با هم میرفتیم حتی خیلی از شبها

برادر خانمم شب خونه ما میخوابید و چون چند سال کوچکتر از منو خانومم بود با اکثر دوستان ما دوست شده بود و هرکسی میخواست بهترینهارو مثال بزنه مارو مثال میزند یادم یه روز رفته بودیم خونه یکی از دوستامون که بهم گفت منو خانومم شماهارو الگو خودمون قراردادیم-البته اونا هنوز دارن باهم زندگی میکنند-)-

به دوستم زنگ زدم و از داخل مجتمع اومد دنبالمون چون دوستم یکی از کارکنان مجتمع خانواده بود ما بدون پر کردن فرم و کارهای اولیه وارد شدیم

داخل دفترش نشستیم اون هم با تماسهای خودش فرم درخواست طلاق روپر کرد و منو فرستاد دنبال کارهای اولیه و منم از این اطاق به اون اطاق تا  کارهای معمول اداری رو طی کردم کپی های مختلف ، هزینه های الکی و...

جاهای هم که به هردومون احتیاج بود دنبال همسرم میرفتم واز توی اطاق دوستم به 

جاهای مربوطه میرفتیم البته طبق معمول برادرش هم دنبال ما می آمد

ساعت حدود 12:30 دقیقه ظهر رسیدیم به جایی که باید حکم انتخاب میکردیم

وفرمهای مربوطه را امضا کردیم  و از ما سئوالاتی پرسیده شد که واقعا بجز سئوال اول بقیه رو یادم نیست واون سئوال این بود چرا میخواید طلا ق بگیرید؟

همسرم گفت: مرد خیلی خوبیه ، با ایمانه ، درستکاره، اهل خانواده است،

همه آرزو دارند باهاش زندگی کنند ولی من نمیتونم .چون نمیتونه نیازهای منو برآورده کنه ورفتار خانواده اش با من خوب نیست و.....

_(این جمله توی سرم تکرار میشد رفتار خانواده اش با من خوب نیست)

{ اگه رفتار خانواده ام با تو خوب نبود چرا دوماه بعد که خواب مادرمو دیدی زنگ زدی و باهاش صحبت کردی درست همون موقعه ای که حال مادرم بد شده بود تو اون خواب و

دیدی؟چرا خواهرامو به اسم خواهر صدا میکردی؟چرا میگفتی مادرتونیست مادر خودمه؟

چرا مادر منو حتی از مادر خودت بیشتر دوست داشتی؟چرا وقتی مادرم میگفت توهم عروس من نیستی دخترم هستی قند توی دلت آب میشد؟چرا؟چرا؟چرا؟}_

اونوقت نشنیدم حکم چی گفت فقط یادمه سرمو به عنوان بله تکون دادمو اون کاغذ رو

امضا کردم.قرارشد بره آزمایشگاه مگه آزمایشگاه انوقت روز جواب فوری میداد؟

_همسرم عجله داشت نمیدونم چرا فقط میخواست یک روزه طلاق بگیره، اون تجربه داشت و خوب میدونست دادگاه به این زودیها حکم طلاق رو صادر نمیکنه ومیخواست با حرفاش منو عذاب بده که یعنی عرضه هیچکاری رو ندارم _

منم زنگ زدم به یکی دیگر از دوستام توی پزشک قانونی واونم با آزمایشگاه هماهنگ کرد تا جواب آزمایش  رو زودتر بده

همسرم وبرادرش رفتند برای آزمایش ومن هم رفتم برای خوندن نماز

نمازم که تموم شد همسرم هم اومده بوده وبه اتفاق دوستم رفتیم دادگاه پیش قاضی

قاض نبود رفته بود جلسه پشت در نشستیم

خوب شد که برادرش با دوستم دورتر از مابودند وهمسرم تونست با من صحبت کنه.

بهم گفت:منو حلال کن توی این مدت خیلی ازیتت کردم ،

عذابت دادم، هیچوقت خونه نبودم.

منم بهش گفتم: این حرفارو نزن تو که کاری نکردی،

تو منو ببخش پول زیادی نداشتم.

و اشک هایش روی صورت زیبایش سرازیر شد

بهش گفتم اگه تموم بشه بازم باهم دوست هستیم

وتو بهم گفتی: تا همیشه با هم دوست هستیم

 

قاضی دیر کرده بود فرمها رو به منشی دادیم و به اطاق دوستم رفتیم

بعداز نیم ساعت منشی زنگ زد که قاضی حکم طلاق توافقی را امضا کرده

حالا باید از حکم سه تا کپی میگرفتیم تا حکم ثبت بشه ساعت14:15 دقیقه بود کپی مجتمع تعطیل کرده بود یعنی کلا مجتمع تعطیل شده بود فقط تک وتوکی داشتند وسایلشونو جمع میکردند و میرفتند.

متصدی دستگاه کپی را پیدا کردم داشت وسایلش را جمع میکرد هرچی التماسش کردم خواهش کردم  که کپی بدهد قبول نکرد آنطرفها کپی دیگری وجود نداشت

اگر کپی نمیداد میرفت برای فردا که با وساطت دوستم قبول کرد تا دستگاه را دوباره روشن کند و کپی هارا تحویل داد من هم آنهارا به ثبت رساندم

حالا فقط مانده بود محضر تاکار تمام شود دوباره متوسل دوستم شدم

او هم درنزدیکی مجتمع دوستی داشت که محضر دار بود به سراغش رفتیم

و او هم برای ساعت16:30 بهمون وقت داد، دوستم از ماخداحافظی کرد ورفت هرچند خیلی اصرار کردیم که ناهار با ما باشد ولی چون جلسه داشت، قبول نکرد و رفت

ساعت 14:35 بود و ما حدود دوساعت وقت داشتیم به اتفاق همسرم و برادرش به یک سالن غذا خوری که کمی دورتر از محضر بود رفتیم

هرچندکه ناهار را باهم خوردیم وهرکاری کردم همسرم نگذاشت که پول غذا را من حساب کنم وخودش این کارو انجام داد هرچند که من زیاد غذا نخوردم ولی بدترین غذایی بود که خورده بودم چون از او جدا شده بودم .

تا برگشتیم ساعت 16:10 دقیقه بود و نفرقبل از ماهم کارش زودتر تمام شد و نوبت ما رسید و بعداز کارهای اولیه نوبت به امضا رسید وامضا کردیم وقتی اومدیم بیرون

ساعت 16:30دقیقه  بود که کار ماهم تمام شده بود.

شاید بپرسید به همین راحتی نه خیلی هم سخت بود

چون تیکه ای از وجودم کنده شده بود درست مثل تصویر نوشته"هرکه رفت"

من به خاطر عشقم ، همسرم و وجودم تن به طلاق دادم چون او میخواست؛

و من نمیخواستم او بیشتر از این عذاب بکشد

-نمیدانم او برای چی عذاب میکشید، برای بی پولیم؟ برای نداریم؟

منکه قبل از ازدواجمان بهش گفته بودم ،شاید تو نمیتوانستی نداری مرا تحمل کنی-

باماشینش میخواست مرا تاخانه برساند اما من اولین و آخرین دروغ را به تو گفتم:

میخواهم برم جایی دیگه کاردارم. نمیتوانستم با اون حالم با تو باشم وتو با من نباشی

و برادرت که رانندگی میکرد مرا جلوی در مترو پیاده کرد و بعد از خداحافظی و تشکر من از شما دونفر ازتون جدا شدم و این آخرین باری بود که همدیگر را دیدیم

هرچند که من به تو چندین بار sms و ایمیل زدم و آخرین باری که صدایت را شنیدم

تماس گرفتی که بگویی مزاحنت نشوم وهر چی بد و بیراه بلد بودی نثار من کردی

حرفهایی که تا اون روز از تو نشنیده بودم.

طوری به من میگفتی مزاحمت شده ام انگار یک مزاحم خیابونی- (نوامیس)- بوده ام

من به عشقم پیام داده بودم ولی تو جور دیگری برخورد کردی.

توی مدت آشناییمون حرفهای قشنگ زیادی بهت گفته بودم اما حرفی که آنروز بهت گفته بودم از همه قشنگ تر بود وبه دل خودم نشست که نمیدانم به دل تو هم نشست یه نه

وقتی بهم گفتی: لطفا دیگه به من فکر نکن ، دیگه نگران من نباش وتنهام بذار

بهت گفتم: تو نمیتونی عشقمو ازم بگیره من به توکاری ندارم ولی

باعشقم زندگی میکنم ، بهش فکر میکنم ،نگرانش میشم

وعاشقانه میپرستمش و تا ابد دوستش خواهم داشت.

/ 25 نظر / 71 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها ماهان

سلام محمد جون من اولین باری که بهت سر میزنم از طریق وب دوستام پیدات کردم .وبلاگت عالیه . میدونم از من نظر نخواستین اما به نظر من عشقی ارزش داره که قدرتونو بدونه . عشقی لذت بخشه که توش دوتا قلب همراه باشن طبق نوشته هاتون شما فقط عاشق بودین و ایشون ظاهرا عاشق شما بودن . حیفه زندگی و ساعاتش نباشه که بخواین به پای کسی خرجش کنید که درکی از عشق عظیم شما نداره . کمی به خودتون و قلب نازنینتون فرصت بدین مطمئن باشید اینبار عشق واقعی را پیدا میکنید و اونوقته که به تمام این زجرکشیدن هاتون فقط می خندین . موفق باشید و عاشق [گل][گل][گل]

فریبا

سلام دوست عزیز خیلی زیبا بود و من بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. خیلی ممنون.[گل][گل][گل][گل][گل]

مدیس

وای سلام اینوتازه خوندم[ناراحت]واقعامتاسفم[ناراحت]

رویا

سلام واقعا متاسفم تازه خوندم نمدونم واقعا باید چی بگم[ناراحت]

طلا

[گریه][گریه][گریه] خب من الان بغض دارم که.... من الان حس می کنم دلتنگیتو.... من الان حس می کنم غمتو اگرچه درد نمی کنم.... ولی ته دلم یه روزه روشن می بینم برات داداش مطمئن باش

ديوونه

سخته خيييييييييلي سخته اما خوبييه اينجور اتفاقا اينه كه آدمو قوي ميكنه تحملت رو ميبره بالا

رز سیاه

سلام.واقعا دلم واست شکست... اشک تو چشمام جم شد...

asal

خیلی قشنگ بود...... نه نه مگه درد ادما قشنگه؟؟ مگه قشنگه عشقتو ببینی ولی... تو عاشق باشیو و اون فارق.... ولی نتونی بری جلو بهش بگی عاشقتم عشق من اینو میفهمییییییییی؟؟؟ اونجاس که حس میکنی ......[گریه][گریه] ببخشید