زوار حسین3 /دلنوشته های دلتنگی من بدون تو

ساعت یک ربع به سه بعداز ظهر بود و نه نماز خونده بودیم و

نه ناهار خورده بودیم،هوا هم خیلی گرم بود_ البته برای من

که پنج سال توی جنوب زندگی کرده بودم گرم نبود _

ولی افرادی که گرمایی بودند خیلی خسته و گرما زده شده بودند

در میان راه ،جایی که نه شبیه مسجد بود و نه شبیه

رستوران های تو راهی خودمون توقف کردیم و بعداز خوندن نماز

دوباره سوار شدیم و در همان اتوبوس ناهارمون که یک

کنسرو خوراک مرغ به شکل مستطیل بود بهمون دادن

البته کنسروش ایرانی بود اما نونش عراقی بود

یه نون لوزی شکل،با هر بدبختی بود توی اون گرما خوردیمش

_(آخه من زیاد مرغ دوست ندارم اونم با اون نوع پخت)_

در مسیر که میرفتیم متوجه شدم حدوداً دوساعت طول میکشد

تا برسیم به نجف اما چون ایست و بازرسی های زیادی

در طول مسیر بود و هر بار کل اتوبوس را میگشتند

بخاطر همین خیلی معطل میشدیم.ایست وبازرسی یه طرف

گرمای داخل اتوبوس یه طرف _آخه اتوبوسش کولر نداشت_

و از همه مهمتر در این بین یه آقای عزیز هم تشریف داشتند

وفکر میکردندفقط خودشون مسلمونندوبقیه تازه مسلمون شدن

و هیچ چیزی از اسلام نمیدونند _(به قول خودش وظیفه اش

مداحیه و بخاطر همین ما بهش پول دادیم که بیاد _ البته منکه

یادم نمیاد کسی بهش پول داده باشه ویا حتی ازش درخواست

کرده باشه که با اون صدای گرفته و بدش برامون مداحی کنه

از همه چیز و همه جا میخوند اونم با بدترین شکل ممکن وبا

تحریفاتی که خودش از روز عاشورا درمیاورد _ من فقط یادمه

با رئیس کاروان اومده بود)_ {راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم

اونم اینکه ما توی مجمع فرهنگی، مذهبیمون مطالعاتی درباره

تفسیر قرآن ، سیره اهل بیت (ع)،عرفان علوی وهمچنین

آشنایی بامداحیهای سنتی و اصیل داشتیم که هر کسی

توی یکی از این سه گروه اول تحقیقاتی رو انجام میدادوهمه

یه جورایی از مداحی های قدیمی و اصیل مطلع بودیم تا حدی

که بعضی از بچه ها مقاتل مختلف رو خونده بودندو متوجه

تحریفاتی که بعضی از مداحان جدید از محرم وصفر میکردند

میشدیم } _در بین راهم  هر کسی برای خودش دعایی میخوند

و ذکری میگفت و توی حال وهوای خودمون بودیم که با

عربده های این آقای عزیز همه کلافه شدند

و هر چی مثل  دانشجوها بهش خسته نباشید والتماس دعا

میگفتیم آقای عزیز گوشش بدهکار نبود وکار خودشو میکرد

بلاخره ما هم رو دست اون زدیمو از دوستمون شهرام شکیبا

درخواست کردیم که برامون مداحی کنه

_آخه هم صداش خوبه و هم شعرهای خوبی میخونه_

 اونم شروع کرد به خوندن اون شعر معروف خودش که:

...عجب صفایی دارد

حیدر بنگر چه بارگاهی دارد....

_(ای بابا متاسفانه شعرشو یادم رفت_امان از پیری)_

رو خوند و بعدشم زیارت عاشورا و دعای فرج و سلام مجلس

که اون آقای عزیز وقتی دیدما این کارو کردیم ساکت شد

و چیزی نگفت هوا تاریک شده بود که یکی از دوستان گفت

بچه ها حرم حضرت امیر(ع) و گنبد طلایی رنگ رو دیدیم

و سلامی دادیم

(ادامه دارد)

پاورقی:

راستش نمیخواستم این سفر نامه رو بنویسم

فقط میخواستم از کربلا بگم

که بدون هیچ اختیاری اینجور داره پیش میره

دوستان من این سفر و سال 88 رفتم

و چون خیلی ازش گذشته بخاطر همین طول میکشه که یادم بیاد

ببخشید که خیلی طولانی شد

/ 6 نظر / 53 بازدید
آزاده

آخی تو مینویسی و منم لحظه به لحظه سفر کربلام یادم میاد. اونجایی که اون غذای کنسرو و نون لوزی رو بهتون دادن اسمش کوته. من که نخوردم اون غذارو. کاروان ما هم یه مداح بدصدا داشت. که میخوند پیرا گریه میکردن. جوونا هیچی واسه خودشون دعا و عاشورا میخوندن. دیگه کی باهاتون بود. شکیبا هم که بوده.[ناراحت]

آی سا

وقتی نهایت یه سفری خوشاینده بدیاش حس نمی شه! خیلی بده که بعضیا حس می کنن خودشون فقط مسلمونن! مدام می خوان حرف خودشونو به کرسی بنشونن...زودتر بقیش!!!

ادم برفی

خیلی قشنگ بود این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

تاهميشه

واااااااي اون كنسروه كه يه دونه بود اصلا....من كه جات خالي نون و ماست و نوشابه خوردم...!!!ولي سفر جالب و عجيبه ي خصوصا كه شما يه اقاي عزيزي ام داشتين[شوخی]